هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

413

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

بيمارى و آزارى كه از ناديده گرفتن فرمانش توسط ايشان ديده بود بيهوش گرديد . مدتى گذشت كه پيامبر بيهوش بود . حاضران گريستند و صداى گريهء شديد زنان و دخترش و زنان مؤمنانى كه در آنجا بودند بالا گرفت . ( 1 ) چون پيامبر به هوش آمد فرمود : دوات و كتفى براى من بياوريد تا براى شما نوشته‌اى بنويسم كه با داشتن آن هرگز گمراه نشويد ، و بار ديگر از هوش رفت . يكى از حاضران برخاست كه دوات و كتف پيدا كند . عمر بن خطاب به او گفت : برگرد ، او هذيان مىگويد . و آن مرد بازگشت . برخى از حاضران از كوتاهى در آوردن دوات و كتف پشيمان شدند و چون پيامبر به حال آمد يكى از ايشان گفت : اى رسول خدا آيا دوات و كتف بياوريم ؟ فرمود : نه ، آيا پس آن سخنان كه گفتيد اين كار را بكنيد ؟ ولى شما را سفارش مىكنم با اهل بيتم خوشرفتارى كنيد . و روى خود را از ايشان برگرداند . آنان برخاسته پراكنده شدند . ( 2 ) در صحيح بخارى جلد چهارم كتاب مرض و طب ، به سندش كه به ابن عباس مىرسد آمده كه وى گفت : در خانه نزد پيامبر مردانى حضور داشتند كه عمر بن خطاب از جملهء ايشان بود . پيامبر فرمود : بيائيد براى شما نوشته‌اى بنويسم كه هرگز پس از من گمراه نشويد . عمر بن خطاب گفت : بيمارى بر پيامبر چيره شده ، قرآن نزد شماست و كتاب خدا براى ما كافى است . حاضران اختلاف كردند و با يكديگر درگير شدند ، برخى از ايشان گفتند براى پيامبر آنچه خواست بياوريد تا براى شما نوشته‌اى بنويسد كه پس از او با يكديگر اختلاف نكنيد ، و برخى از ايشان دنبال سخن عمر بن خطاب را گرفتند . چون حرفهاى بيهوده و اختلاف ايشان در نزد پيامبر زياد شد ، به آنان فرمود : از نزد من برويد . ( 3 ) بخارى افزوده است كه عبد الله بن عباس مىگفت : مصيبت و همهء مصيبت در آن بود كه ميان پيامبر و نوشته‌اى كه مىخواست براى ايشان بنويسد مانع شدند .